الفيض الكاشاني
70
عرفان مثنوى ( فارسى )
آب را و خاك را برهم زدى * ز آب و گل نقش تن آدم زدى نسبتش دادى و جفت و خال و عم * با هزار انديشهء شادى و غم باز بعضى را رهايى دادهاى * زين غم و شادى جدايى دادهاى بردهاى از خويش و پيوند و سرشت * كردهاى در چشم او هر خوب و زشت هرچه محسوس است او رد مىكند * و آنچه ناپيداست مسند مىكند عشق او پيدا و معشوقش نهان * يار بيرون ، فتنهء او در جهان رها كن عشقهاى صورتى اين رها كن عشقهاى صورتى * نيست بر صورت نه بر روى ستى آنچه معشوق است صورت نيست آن * خواه عشق اين جهان خواه آن جهان آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاى * چون برون شد جان چرايش هشتهاى « 1 » صورتش برجاست اين سيرى ز چيست * عاشقا واجو كه معشوق تو كيست آنچه محسوس است اگر معشوقه است * عاشقستى هركه او را حس هست چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند پرتو خورشيد بر ديوار تافت * تابش عاريتى ديوار يافت بر كلوخى دل چه بندى اى سليم * واطلب اصلى كه پايد او مقيم اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش * خويش بر صورتپرستان ديده پيش پرتو عقل است آن بر حسّ تو * عاريت مىزد ذهب بر مسّ تو چون زرهاندود است خوبى در بشر * ورنه چون شد شاهد تو پيرهخر ؟ چون فرشته بود همچون ديو شد * كان ملاحت اندر او عاريه بد اندكاندك مىستانند از جمال * اندكاندك خشك مىگردد نهال
--> ( 1 ) - هشتهاى : قرار دادهاى .